قصه های بانمک از دل جنگل، پنج داستان کوتاه و آموزنده درباره حیوانات

rabit

داستان اول: روباه مکار و کلاغ ساده‌دل

روزی روزگاری، روباهی گرسنه به دنبال غذا می‌گشت. ناگهان کلاغی را دید که تکه پنیری را در منقار گرفته و روی شاخه‌ای نشسته است. روباه که می‌خواست به ترفند خودش، پنیر را از کلاغ بگیرد، شروع به تعریف و تمجید از کلاغ کرد. او گفت: «ای کلاغ زیبا! چه صدای دلنشینی داری! تو زیباترین پرنده‌ای هستی که تا به حال دیده‌ام.» کلاغ از شنیدن این حرف‌ها خیلی خوشحال شد و دهانش را باز کرد تا برای روباه آواز بخواند. همین که دهانش را باز کرد، پنیر از دهانش افتاد و روباه هم سریع آن را برداشت و خورد.

عبرت داستان: به حرف‌های هر کسی نباید اعتماد کرد.

داستان دوم: شیر و موش

شیری که در جنگل خوابیده بود، توسط موشی کوچک بیدار شد. شیر با عصبانیت خواست موش را بگیرد و بخورد، اما موش التماس کرد و گفت: «اگر مرا رها کنی، روزی به کارت می‌آیم.» شیر به حرف موش خندید و او را رها کرد. مدتی بعد، شیر در دام شکارچیان افتاد. موش که صدای ناله شیر را شنید، به کمکش رفت و طنابی را که شیر را به درخت بسته بود، جوید. شیر آزاد شد و از موش تشکر کرد.

عبرت داستان: هر موجود کوچکی ممکن است روزی به کار آدم بیاید.

داستان سوم: خرگوش و لاک‌پشت

روزی روزگاری، خرگوشی به لاک‌پشت می‌خندید و می‌گفت: «تو خیلی کندی و من خیلی تند می‌دوم. بیا با هم مسابقه بدهیم.» لاک‌پشت پذیرفت و مسابقه شروع شد. خرگوش با خیال راحت از لاک‌پشت جلو زد و وسط راه خوابش برد. لاک‌پشت آهسته آهسته به راهش ادامه داد و به خط پایان رسید. وقتی خرگوش از خواب بیدار شد، دید که لاک‌پشت به خط پایان رسیده است.

عبرت داستان: عجله کردن همیشه خوب نیست.

داستان چهارم: مورچه و ملخ

تابستان گرمی بود. ملخ تمام روز مشغول آواز خواندن و بازی کردن بود، اما مورچه سخت کار می‌کرد و برای زمستان غذا جمع می‌کرد. وقتی زمستان فرا رسید، ملخ از گرسنگی داشت می‌مرد و به مورچه پناه برد. مورچه به ملخ غذا داد و به او گفت: «اگر تابستان کار می‌کردی، حالا گرسنه نبودی.»

عبرت داستان: باید برای آینده برنامه‌ریزی کرد.

داستان پنجم: شیر و گاو

روزی روزگاری، شیری قدرتمند بر جنگلی فرمانروایی می‌کرد. او به گاو مهربانی که در آن جنگل زندگی می‌کرد، حسادت می‌ورزید. گاو به خاطر آرامش و مهربانی‌اش مورد احترام همه حیوانات بود.
شیر برای اینکه بتواند بر همه حیوانات حکومت کند، تصمیم گرفت که گاو را از بین ببرد. او با حیله و نیرنگ به گاو نزدیک شد و گفت: «ای گاو بزرگ و قوی! من از تو می‌ترسم. تو بسیار قدرتمندتر از من هستی و من نمی‌توانم با تو مبارزه کنم.»
گاو که قلبی مهربان داشت، به حرف‌های شیر باور کرد و به او گفت: «نگران نباش، من به تو آسیبی نمی‌رسانم. ما می‌توانیم با هم دوست باشیم.»
شیر از ساده‌دلی گاو استفاده کرد و در فرصتی مناسب به او حمله کرد. اما گاو که از این اتفاق تعجب کرده بود، با شاخ‌های تیزش به شیر ضربه زد و او را زخمی کرد.
شیر زخمی شده با ترس از جنگل گریخت. از آن روز به بعد، همه حیوانات فهمیدند که نباید به ظاهر افراد اعتماد کنند و گاهی اوقات، مهربانی بیش از حد هم می‌تواند خطرناک باشد.


عبرت داستان: ظاهر افراد همیشه نشان‌دهنده‌ی باطن آن‌ها نیست.

آیا این نوشته برایتان مفید بود؟

امید محمدی وب‌سایت
روزی جادوی عشق به حیوانات را در جعبه هایی معطر به بوی بهشت خواهم گذاشت تا به قلب هایی که مشتاق نورند فرستاده شود.

دیدگاهتان را بنویسید